ذبيح الله صفا
787
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سخن خويش را زادهء ارشاد معنوى ( نه ظاهرى ) آن استاد شمرده است : بدين ابجد كه طفلان را كند شاد * مثالى بستم از تعليم استاد گرش شيرين نخوانى بار بد هست * وگر جان نيست بارى كالبد هست گشاد او پنج گنج از گنجهء خويش * بدان پنج آزمايم پنجهء خويش كه تا گويد مرا عقل گرامى * زهى شايسته فرزند نظامى ( شيرين و خسرو ) و باز گفته است : نور كه از خواجه نظامم رسيد * كار از آنرو بنظامم رسيد گرچه بر او مهر سخن ختم بست * سكّهء من مهر زرش را شكست خاتم او را چو گشادم نگين * داد نگينش به من انگشترين ( مطلع الانوار ) و در اين ابيات به پيروى قدم بقدم از استاد خويش نظامى اقرار كرده : مىخواست بسى دل هوسباز * كاز سحر قديم نو كنم ساز پىبر پى او چنان كه دانم * گفتم قدمى زدن توانم . . . زنده است بمعنى اوستادم * ور نيست منش حيات دادم احسنت زهى سخنور چست * كاز نكته دهان عالمى شست مىداد چو نظمنامه را پيچ * باقى نگذاشت بهر ما هيچ آن بحر كه بر لبش خسى نيست * محتاج ستايش كسى نيست ( مجنون و ليلى ) و نظاير اين موارد در پنج گنج او متعددست . باتمام اين احوال بايد پذيرفت كه به يارى طبع روان و ذوق خداداد و حدّت ذهن امير خسرو و نيز بسبب اينكه او در محيط جديدى از ادب فارسى تربيت شده و لهجهيى نو و تركيباتى تازه و انديشههايى خاصّ نصيبش گرديده بود ، طبعا تازگيهاى بسيار در سخن وى